تبلیغات
خاطرات بچگی
خاطرات بچگی
چه زود دیر میشه
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 بهمن 1393 توسط گلنار
مامانا توش نوشابه فانتا میریختن بعد که یخ میزد میشد آلاسکا



طبقه بندی: خاطره های خودم، 
برچسب ها: آلاسکا، بستنی یخی،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 دی 1393 توسط گلنار
 چجوری با اینا مینوشتیم؟
اون وقت بچه ها ی الان تا بهترین اتود رو نداشته باشن حاضربه مشق نوشتن نمیشن




طبقه بندی: خاطره های خودم، 
برچسب ها: مداد،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 دی 1393 توسط گلنار



برچسب ها: کیم، بستنی، دوقلو، کیم دوقلو،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 دی 1393 توسط گلنار
هر تماس=2ریال



طبقه بندی: خاطره های خودم، 
برچسب ها: تلفن قدیمی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 دی 1393 توسط گلنار
همیشه یکی از آرزوهام داشتن ساعت برنارد بود



طبقه بندی: خاطره های خودم، 
برچسب ها: سریال ساعت برنارد، ساعت برنارد، ساعت، برناردذ،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 دی 1393 توسط گلنار
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 دی 1393 توسط گلنار
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 اسفند 1392 توسط گلنار

1383914_668274003217169_10343032_n.jpg




طبقه بندی: کارتون و فیلم، 
برچسب ها: پسرخاله، کلاه قرمزی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 اسفند 1392 توسط گلنار

با اینکه دخترم اما ساعت ها با این اسباب بازی چیزای مختلفی میساختم و سرموگرم میکردم


1376494_670050949706141_1032376290_n.jpg




طبقه بندی: خاطره های خودم، 
برچسب ها: هزار سازه، اسباب بازی بچگی،
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اسفند 1392 توسط گلنار

بارباپاپا

بارباپاپا

ماجرا از اینجا شروع می‌شود که موجود زنده گلابی شکل صورتی رنگ و بزرگی به اسم «بارباپاپا» از دل باغچه‌ای بیرون می‌آید. او برای همه مردم شهر، موجودی است غریبه، کسی نمی‌داند کیست و از کجا آمده خیلی سریع، قابلیت حیرت‌انگیز بارباپاپا در به هر شکلی در آمدن، برای همه مشخص می‌شود و با او دوست می‌شوند. بارباپاپا مردم را دوست دارد و به آنها کمک می‌کند و گاهی از حوادث خطرناک نجاتشان می‌دهد. باربای داستان ما، سریع به یک قهرمان ملی تبدیل می‌شود



ادامه مطلب
طبقه بندی: کارتون و فیلم، 
برچسب ها: بارباپاپا، بارباپاپا سری جدید، خاطرات قدیمی، کارتون قدیمی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 مرداد 1392 توسط گلنار
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽﻣﺮﯾﺾ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭقتی ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺑﮕﻮﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ
ﺯﻝﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!
ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟
ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟
ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ
ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ
ﺣﺘﯽﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ
ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!!
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ
ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ
ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!!
ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ
ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!!
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ





طبقه بندی: قروقاطی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 تیر 1392 توسط گلنار

کاری که دخترا قدیما تو بچگیشون انجام میدادن




طبقه بندی: قروقاطی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 اردیبهشت 1392 توسط گلنار
عکس پست های قبل برای شما باز میشه؟

(تعداد کل صفحات:8)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

سلام من گلنارم...این وبلاگ درست شده برای مروز خاطرات بچگی بچه های حدود دهه 60 ای...امیدوارم منو با دادن نظراتتون درپربازکردن این وبلاگ یاری کنید...اگرخواستیدمنو بانام خاطرات بچگی لینک کنید وبهم بگیدتا لینکتون کنم...مرسی
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی