تبلیغات
خاطرات بچگی - اگه موافقین یه سفر بریم دهه 60؟! قسمت اول
خاطرات بچگی
چه زود دیر میشه
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 آذر 1391 توسط گلنار

دوران دبستان:

آخی!!.... کمتر کسی پیدا میشه که بگه اول دبستان و یادم نمیاد. روز اول که می خواستیم بریم مدرسه طول مسیر خونه تا خودِ کلاسو زل می زدیم به کفشای نومون! مدتی طول می کشید تا خانوم معلم بهمون بفهمونه مداد سوسمار! و چطوری بگیریم دستمون! اینکه سر کلاس خمیازه نکشیم و هروقت دلمون خواست پانشیم بریم بیرون! یادتونه؟ هروقت بیست می گرفتیم معلم یه کارت صدآفرین بهمون می داد چقد ذوق می کردیم؟! کارتو که به مامان و بابا نشون می دادیم یه سکه پنج تومنی جایزه می گرفتیم که می شد اون وقتا خیلی چیزا باهاش خرید، پشمک و لواشک، آدامس برچسبی، تمبر هندی، بستنی، آلاسکا، توپ پلاستیکی و خیلی چیزای دیگه، پنج تومنی که امروز عملا از چرخه پول خارج شده! ضمنا رو یه نیمکت چوبی سه نفر کنارهم می نشستیم! ولی معلما اونقد زرنگ بودن که موقع امتحان نفر وسطی و میفرستادن زیر میز که نتونیم تقلب کنیم!! واسه همین همیشه سر نشستن گوشه میز باهم دعوا داشتیم!!!

کتاب درسی:

آخ که چقد دلم برای سیب و سینی، دوستان جدید، چوپان دروغگو، ریزعلی دهقان فداکار، کوکب خانوم و ... تنگ شده. اون روزا همه دوست داشتیم جای دهقان فداکار باشیم نه لاک پشتی که بی موقع دهنش باز میشه، دوست داشتیم مثل کبری تصمیم بگیریم نه زاغک! گفتم زاغک، یادتونه (زاغکی قالب پنیری دید/ به دهان بگرفت و زود پرید؟!) یادتونه خودخواهی زاغک باعث شد قالب پنیر نصیب روبهک فرصت طلب بشه؟!

چقد این شعرای کتاب دبستانمون شیرین بودن. دلم بدجور واسه باز باران تنگ شده. شعر گلچین گیلانی که هنوزم که هنوزه واسه بچه های دهه شصت جایگاه خاصی داره. یادتو نه (باز باران با ترانه/ با گهرهای فراوان/ می خورد بر بام خانه/ یادم آرد روز باران/ گردش یک روز دیرین/ خوب و شیرین.....؟) حتما شعر عباس یمینی شریفم یادتونه؟ یار مهربان و میگم ( من یار مهربانم/ دانا و خوش بیانم/ گویم سخن فراوان/ با آنکه بی زبانم...) اگه امروز هرکدوم از ما به کتاب علاقه داریم یقینا قسمت عمده شو مدیون این شعر ساده اما زیبا و تاثیرگذار دوران بچگی مون هستیم. راستی یادم رفت بگم.... (انار/ صد دانه یاقوت/ دسته به دسته/ با نظم و ترتیب/ یکجا نشسته/ هردانه ای هست/ خوش رنگ و رخشان.....) بعید میدونم کسی امروز انار بخوره و صددانه یاقوت و یادش نیاد!

مشق شب:

آی باکلا آی بی کلا، سین اول سین آخر، خط تیره و نقطه سر خط، هه گرد هه چسبان، ت دو نقطه ط دسته دار، بابا آب داد، سارا انار دارد و.... یکی تو خونه مامور بود که شبا بهمون دیکته بگه. من که خیلی کند بودم شما رو نمی دونم! غلط که می نوشتیم سریع می گفتیم وایسا هولم نکن بعد با پاک کن طوری رو کاغذ کاهی دفتر چهل برگ دولوکس می کشیدیم که برگه دفتر یا از جا کنده می شد یا کلا خطش پاک می شد! اگه یادتون باشه که حتما هست، ته مداد سوسمارمون هم یه پاک کن داشت که عادت داشتیم بخوریمش!!!

مشق شب یا بمباران درسی؟!

دیکته:

حتما همه شما اسم دیکته یا املا که میاد سریع یاد علم بهتر است یا ثروت میفتین؟!! اون وقتا همه دوست داشتن عالم بشن! طوری از بهتر بودن علم می گفتن که نگو! هرچه جلوتر رفتیم تعداد آرای علم کم و به تعداد دوست دارای ثروت اضافه شد!! راستشو بخواین از همون بچگی عاشق نوشتن بودم! اینکه یه سوژه بگیرم و بنویسم. فرقی نمی کرد موضوع چی باشه. یادمه یه بار یادم رفت املا بنویسم ولی وقتی معلم صدام کرد دفترمو برداشتم و رفتم پای تخته و شروع کردم از حفظ خوندن!! معلم بهم نوزده و نیم داد و گفت: دفعه بعد که میای پای تخته خواستی از حفظ بخونی یادت باشه به یه نقطه دفتر زل نزنی گاهی چشماتو تو امتداد خط دفتر حرکت بده که نشون بده از رو نوشته می خونی!!!




طبقه بندی: خاطره های خودم، 
برچسب ها: مشق شب،
درباره وبلاگ

سلام من گلنارم...این وبلاگ درست شده برای مروز خاطرات بچگی بچه های حدود دهه 60 ای...امیدوارم منو با دادن نظراتتون درپربازکردن این وبلاگ یاری کنید...اگرخواستیدمنو بانام خاطرات بچگی لینک کنید وبهم بگیدتا لینکتون کنم...مرسی
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی