تبلیغات
خاطرات بچگی - مطالب کتاب قصه و درسی
خاطرات بچگی
چه زود دیر میشه
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 آذر 1391 توسط گلنار

خدایا:

یار دبستانی من کجاست؟

کو معلمانم ؟

چرا کسی نیست به خاطر نمره جمله نویسی چوب کف دستم بزند؟

من راضیم ! برای نمره صفر، در تعلیمات اجتماعی تا که

بفهمم آقای هاشمی آخر به نیشابور رسید یا نه...

برای رفوزه شدن برای تو کوزه رفتن!

من راضیم به حفظ کردن جدول ضرب...

برای زیر زنگ ایستادن!

می خواهم زبان پارسی را پاس بدارم..

چرا که دلم تصمیم کبری گرفته!

کجا رفتین خاطرات بچگی؟

راستی معلمم! تو بگو...

هنوزم در شیشه مربا را زیر آب گرم بگیریم باز می شود؟

نکنه هیچ چیز مثل سابق نباشد؟

خدایا مرا به مدرسه ام برگردان!





طبقه بندی: قروقاطی،  کتاب قصه و درسی، 
برچسب ها: خاطرات، تصمیم کبری،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 خرداد 1391 توسط گلنار

 از علی‌کوچولو و پرفسور بالتازار تا کانادادرای و اوشین

کتاب یادتونه؟!!... (مروری بر خاطرات مشترک بچه های دهه شصت)، سرشار از نوستالژی بوده و در برگیرنده ی موارد خاطره انگیز دهه 1360 ایران برای تمام کسانی که این دوره را درک کرده اند می باشد.

کتاب مذکور توسط مهدی منتصری گردآوری، تألیف و صفحه آرایی شده است و از نظر صفحه آرایی و گرافیک به گونه ای تنظیم و طراحی شده که مخاطب را از نظر احساسی درگیر می نماید.

این کتاب در روز 30/9/1390 در تالار فارابی دانشگاه هنر تهران رونمایی گردید و پس از گذشت اندک زمانی که از ورود آن به بازار کتاب می گذرد بسیار مورد استقبال قرار گرفته است.

مهدی منتصری، دانش آموخته کارشناسی فنی صنایع دستی دانشگاه هنر تهران می باشد و در زمینه گرافیک و عکاسی هنری به صورت حرفه ای فعالیت می نماید. آثار عکس و گرافیک وی به بیش از 50 جشنواره و نمایشگاه کشوری و بین المللی در 13 کشور دنیا ورود پیدا کرده است. همچنین دریافت 5 روبان افتخار از جشنواره بین المللی عکس گاسو (آمریکا -2009)، عضویت انجمن عکاسان ایران، عضویت فدراسیون جهانی هنر عکاسی (FIAP)، تدریس در دانشگاه، مدیریت خانه طراحی و گرافیک پاییزان و بسیاری موارد دیگر در کارنامه هنری وی مشاهده می شود.

 

به گزارش خبرآنلاین، چاپ چهارم«یادتونه؟!» با زیر عنوان «خاطرات مشترک بچه های دهه شصت» گردآوری و تالیف مهدی منتصری با قیمت 3500تومان منتشر شد.

ناشر در ابتدای این کتابچه نوستالوژیک آورده است: «در این مجموعه تلاش شده تا کارتون ها، فیلم ها و سریال های تلویزیونی، کتب درسی، خوراکی ها، بازی ها، گفتارها و رفتارهای همگانی و در کل همه آنچه برای بچه های دهه شصت و هفتاد ایران خاطراتی مشترک محسوب می شود، به صورت چکیده ارائه شود تا برای مخاطب یادآور خاطرات مشترک و شخصی در ارتباط با موضوعات مذکور باشد.»

بنابراین گزارش، این کتاب کوچک با این جمله آغاز می شود: «ای کاش به زمانی بر می گشتیم که بزرگترین غم زندگیمان، شکسته شدن نوک مدادمان بود.» و بعد با اشاره به سرود جمهوری اسلامی در ابتدای انقلاب، بخش هایی از آن را نوشته و در ذیل آن نیز سرود جدید را نوشته است. همچنین در کنار تصاویر این کتاب که بیشترشان در فضای وب به نوعی منتشر شده، یادداشت های کوچکی نوشته شده که راهنمای تصاویر و یا مکمل این تصاویر خاطره انگیز محسوب می شود.


 

 

بهتون توصیه می کنم این کتاب رو بخرید ... علی الخصوص به بچه های دیروز ....

 


 


 

مراکز فروش کتاب یادتونه؟

YAdetone copy.jpg




طبقه بندی: کتاب قصه و درسی، 
برچسب ها: کتاب یادتونه؟!!، مراکز فروش کتاب یادتونه؟!!، کتاب برای دهه شصتی ها، یادتونه ...؟؟!! | مهدی منتصری | معرفی کتاب، معرفی کتاب یادتون؟!!،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 توسط گلنار

 

 

یكى بود.یکى نبود. پیرزنى سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.

روزى از روزها از تنهایى حوصله اش سر رفت. با خودش گفت: «از وقتی دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه ى بخت, خانه ام خیلى سوت و كور شده, خوب است بروم سرى بزنم به او و آب و هوایى عوض كنم.»

پیرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه ى دختر تازه عروسش كه بیرون شهر, بالاى تپه اى قرار داشت.

چشمتان روز بد نبیند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بیرون گرگ گرسنه اى جلوش سبز شد. پیرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالایى كرد.

گرگ گفت «اى پیرزن! كجا مى روى؟»

پیرزن گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متننجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

گرگ گفت «بى خود به خودت زحمت نده. چون من همین حالا یك لقمه ات مى كنم.»

پیرزن گفت «یك لقمه پوست و استخوان كه سیرت نمی كند؛ بگذار برم خانه ى دخترم؛ چند روزى خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بیارد و حسابى چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»

گرگ گفت «بسیار خوب! اما یادت باشد من از اینجا جم نمى خورم تا تو برگردى.»

پیرزن گفت «خیالت تخت باشد. زود برمى گردم.»

و راه افتاد.

چند قدم كه رفت پلنگى, مثل اجل معلق پرید جلوش و پرسید «كجا می روى پیرزن؟»

پیرزن از ترس جانش تعظیم كرد و گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خیلى گرسنه ام و همین حالا باید تو را بخورم.»

پیرزن گفت «یك لقمه پیرزن كجای شكمت را پر می كند؟ بگذار برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابی چاق وچله بشوم, آن وقت برمى گردم اینجا, من را بخور.»

پلنگ گفت «بدفكرى نیست. تا تو برگردى, من دندان رو جگر می گذارم و همین دور و بر می پلكم.»

پیرزن گفت «زیاد چشم به انتظارت نمی گذارم؛ زود برمی گردم.»

و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانه ى دخترش نرسیده بود كه شیرى غرش كنان جلویش را گرفت. پیرزن از ترس سر جاش خشكش زد و تته پته كنان سلام كرد و جلو شیر افتاد به خاك.

شیر غرشى کرد و گفت «كجا دارى می روى پیرزن؟»

پیرزن گفت «دارم مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

شیر گفت «نه. نمی گذارم؛ چون شكم من از گشنگى افتاده به قار و قور و همین حالا تو را مى خورم.»

پیرزن گفت «ای شیر! تو سلطان جنگلى؛ دل و جگر گاو نر و ران گورخر هم شكمت را سیر نمى كند؛ تا چه رسد به من پیرزن كه یك چنگ پوست و استخوان بیشتر نیستم؛ صبر كن برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و بخوابم, حسابى چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.»

شیر گفت «برو! اما زیاد معطل نكن كه خیلى گشنه ام.»

پیرزن گفت «زیاد چشم به راهت نمى گذارم.»

و راهش را گرفت رفت تا به خانه دخترش رسید.

دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پیرزن را بالاى سفره نشاندند و پلو و خورش و میوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.

پیرزن سه چهار روز خورد و خوابید. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو یك كدو تنبل بزرگ براى من بیار.»

دختر رفت كدوى بزرگی آورد.

پیرزن گفت «در جمع و جورى برای كدو بساز و توى كدو را خوب خالى كن.»

دختر پرسید «براى چه این كار را بكنم؟»

پیرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پیش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتى خواستم برم, می روم توى كدو. تو هم ببرم بیرون هلم بده و قلم بده.»

دختر توى كدو را خوب خالى كرد. پیرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بیرون و از سرازیرى جاده قلش داد پایین.

كدو قلقله زن قل خورد تا رسید نزدیك شیر.

شیر تا دید كدو دارد می آید, پرید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدى پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

شیر گفت «خیلی خوب.»

و كدو را قل داد و ول داد.

كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك پلنگ.

پلنگ تا دید كدو دارد می آید, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدى پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

پلنگ هم گفت «خیلی خوب!»

و كدو را قل داد و ول داد.

كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك گرگ.

گرگ تا دید كدو دارد می آید, دوید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

گرگ صداى پیرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه می گذارى؟ تو همان پیرزنى هستى كه قرار بود بخورمت. حالا رفته اى توی كدو؟»

گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همین كه از این ور كدو رفت تو, پیرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بیرون. دوید توى خانه اش و در را پشت سرش بست.

قصه ى ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید

نویسنده:رضا بدرلو




طبقه بندی: کتاب قصه و درسی، 
برچسب ها: داستان كوتاه كودكانه كدو قلقله زن، قصه كدو قلقله زن،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 فروردین 1391 توسط گلنار
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 فروردین 1391 توسط گلنار
نوشته شده در تاریخ شنبه 20 اسفند 1390 توسط گلنار

من کتابمو هنوز نگهش داشتم

براتون ازش عکس گرفتم

توی ده شلمرود
فلفلی مرغش تک بود
یه ده بود و یه فلفلی
یه مرغ زردکاکلی
یه روز که خیلی خسته بود
کنج اتاق نشسته بود
یه دزد رندناقلا
شیطون و بدجنس و بلا
اومد و یک کیسه آورد
کاکلی رو دزدید وبرد
تنگ غروب که فلفلی
رفت به سراغ کاکلی
نه آب بود و نه دونه بود
نهکاکلی تو لونه بود
داد زد و گفت
مرغ کاکلی
توپول موپولی
دست و پاگلی
نوک حنایی ، کجایی ؟
فلفلی هی صدا زد
اما جواب نیومد
تنها یه رد پابه جا مونده بود
اون دوروبرا آقا فلفلی
قبا به تن
شال به کمر
گیوه بهپا
کلاه به سر
یه کوزه آب
یه سفره نون
از توی ده اومد بیرون
کدخداگفت
اوقور بخیر
مگه با ما قهری فلفلی ؟
عازم شهری فلفلی؟
فلفلیگفت
اون مرغ زرد پا کوتاه
کاکل حنای نوک طلا
که صد تومن می خریدنش نمیدادمش
دزده گرفت و بردش
میرم که پیداش بکنم
دزده رو رسواش بکنم
یکسرهرفت ارومیه
تا ببینه کی به کیه
اینور و دید اونورو دید
اینجاواونجاسرکشید
نه مرغودید،نه دزدو دید
ازاونجا رفت به تبریز
منظره هاش دلانگیز
اینجاواونجا سرکشید
نه مرغودید،نه دزدو دید
ازاونجا شد سوارفیل
یکسره رفت به اردبیل
کوه سهند و سبلان
سرکشیده به آسمان
از پشت کوهسرک کشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا رفت به آستارا
شهر قشنگباصفا
گوشه کنارا سرک کشید
نه مرغودید ،نه دزدو دید
از آنجا بیمعطلی
یکسره رفت به انزلی
میان دریا کشتی بود
ماهی به این درشتی بود
توکشتی ها سرک کشید
نه مرغودید ،نه دزدو دید
از اونجا رفت به شهر رشت
اینورو گشت ، اونوروگشت
تو شالیزارها سرک کشید
نه مرغودید ،نه دزدو دید
ازاونجا رفت به لاهیجان
مردم خوب مهربان
شهر به این مصفایی
سرتاسرش باغچایی
یه گشتی توی کوچه خورد
یه عالمه کلوچه خورد
اینجاروگشت،آنجاروگشت
از تنکابن هم گذشت
عروس شهرهای شمال
مرکز باغ پرتغال
ازآنجا بامینی بوس
یکسره رفت به چالوس
اینجا و آنجاسرکشید
نه مرغودید ، نهدزدو دید
از بس که هی بارون آمد
از آنجاهم بیرون آمد
نشست تویسواری
رفت توی شهر ساری
دومترونیم پارچه خرید
نه مرغودید ، نه دزدودید
از اونجا شاد و خندون
رفت توی شهر گرگان
ترکمن های اسب سوار
دنبالهم قطار قطار
تودشت و صحرا سرکشید
نه مرغودید ، نه دزد و دید
از اونجابیرون آمد
رفت توی شهر گنبد
گنبد قابوس اینجاست
ببین،ببین،چهزیباست
اینجا واونجا سرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از توی شهرگنبد
یکسره رفت به مشهد
وقتی به صحن نو رسید
یکدفعه کدخدا رو دید
کدخداگفت:سفر بخیر
همه جا رو گشتی فلفلی
چه طوری مشتی فلفلی؟
تنها میای تنهامیری
بگو ببینم کجا میری؟
فلفلی گفت:دارم یه جای دور می رم
به شهر نیشابورمی رم
هندونه هاش چه عالیه
حقا که جاتون خالیه
تو جالیزها سرککشید
اینجا واونجا سرکشید
سوار سوار ، پیاده سوار
خودشو رسوند بهسبزوار
سرتاسرش باغ هلو
یا هلوهلوبروتوگلو
از آنجا رفت به شاهرود
آب وهواش چه خوب بود
وقتی رسید به دامغان
پسته خرید فراوان
از اونجارفت بهگرمسار
خربزه های آبدار
از اونجا رفت به تهران
شهر بزرگ ایران
شهر نگو، شهر فرنگ
هر چی بخوای ، از همه رنگ
توی شلوغی سرکشید
نه مرغودید ، نهدزدو دید
از شلوغی کلافه شد
عازم شهر ساوه شد
هواپراز بوی بهار
زمین پراز باغ انار
اینجارودید،آنجارودید
رفت و به شهر قم رسید
سوهانفرداعلا
شیرین مثل حلوا
حلوای تن تنانی
تا نخوری ندانی
به شهر کاشان کهرسید
اینجا دوید،آنجادوید
عقرب و قالی یک طرف
گلاب عالی یک طرف
توگلزارها سرک کشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا رو به پایین
رفت بهنطنز ونایین
از اونجا رفت به اصفهان
اینجا کجاست نصف جهان
ساختموناش قشنگقشنگ
با کاشی های رنگارنگ
توساختمون ها سرکشید
نه مرغودید ، نه دزدودید
اسباباشو چید توی ساک
از اصفهان رفت بهاراک
اینجاوآنجاسرکشید
انگور بی دانه خرید
چه انگوری چه انگوری
مثلچراغ زنبوری
همراه یک مسافر
شد راهی ملایر
تو کوچه و تو بازار
کشمش وشیره بسیار
اینجا و اونجا سرکشید
نه مرغودید ،نه دزدو دید
از ملایر دواندوان
دوید به سوی همدان
بدون هیچ معطلی
رفت ورسید به بوعلی
پای پیادهشد روان
از همدان به باختران
اینجا و اونجا سرکشید
چیزی به جز گیوهندید
از باختران راه افتاد
بسوی خرم آباد
به خرم آباد که رسید
نهمرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا رفت به دزفول
هر کی به کاری مشغول
ازاونجا با یه پرواز
پرید تو شهر اهواز
وقتی رسید غروب بود
صحبت تانک و توپبود
تو اهواز هم نایستاد
تنگ غروب راه افتاد
از توی شهر اهواز
یکسرهرفت به شیراز
حافظ وسعدی را ببین
چه دل فزا چه دل نشین
اینجا دوید،اونجادوید
گوشه کناروسرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
رفت و به شهر یزدرسید
قطاب و باقلوا خرید
پشمک و زولبیا خرید
شد عازم رفسنجان
از اونجارفت به کرمان
شهری که قالی داره
زیره ی عالی داره
اینجا و اونجاسرکشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از پشت کوه تفتان
شدعازم زاهدان
اینجاو اونجا سرکشید
یک ردپای تازه دید
روی شتر سوار شد
عازم چابهارشد
دوروبرونگا کرد
ردپاشو پیداکرد
این همه آزارم دادی
بالاخره، گیرافتادی
حالا می خوای چی کار کنی ؟
کدوم طرف فرار کنی؟
نه اینوری نهاونوری
یه راست برو کلانتری
ای مرغ زرد پا کوتا
کاکل حنای نوک طلا
هیدنبالت دویدم
رنج سفر کشیدم
خوب شد که پیدات کردم
الانه برمیگردم
میبرمت به خونه
می دمت آب و دونه
دونه بخور که چاق شی
سالم و سردماغشی

شاعر : منوچهر احترامی



طبقه بندی: خاطره های خودم،  کتاب قصه و درسی، 
برچسب ها: دزده و مرغ فلفلی، کتاب دزده و مرغ فلفلی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 اسفند 1390 توسط گلنار
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1390 توسط گلنار
حتما همه ما کتاب کلاس اول خود و یا دست كم، تصاویر و نوشتارهایی از آن را به یاد داریم.
ایام كلاس اول دبستان یکی از پرخاطرهترین دوران زندگی آدمهاست و همه ما دوست داریم برای یک بار هم که شده، نخستین کتاب درسی زندگیمان را بهدست بگیریم و صفحههای آنرا به یاد دوران کودکی ورق بزنیم و كمی هم در آن تأمل کنیم. گاه هم افسوس میخوریم که ای کاش کتاب فارسی کلاس اولمان را به عنوان یادگاری نگه میداشتیم.

به گزارش ایران ناز عبدالحسین کلهرنیا گلکار فردی است كه کتاب اول ابتدایی خود را حدود 70 سال حفظ و نگهداری کرده است. استفاده از کتاب یادشده به سالهای دهه 1320 مربوط میشود و نوع خط به کار بردهشده در آن به صورت نستعلیق و نسخ است. در آن دوران که دانشآموزان با این کتاب تحصیل میکردند، اواخر جنگ جهانی دوم بود.





طبقه بندی: کتاب قصه و درسی، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 دی 1390 توسط گلنار

اولین شعری که خواندم، در کتاب فارسی اول دبستان

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می‌گشودم

می‌رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب و هوایی.




طبقه بندی: کتاب قصه و درسی، 
برچسب ها: خوشا به حالت ای روستایی، شعر خوشا به حالت ای روستایی، شعر کتاب اول دبستان خوشا به حالت ای روستایی،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 توسط گلنار

یادش بخیر ...هم سنای ما یادشون میاد؟؟

دوستان عزیز برای دیدن بقیه  عکسا برید ادامه مطلب



ادامه مطلب
طبقه بندی: کتاب قصه و درسی، 
برچسب ها: کتاب اول دبستان، کتاب فارسی دبستان، کتاب فارسی 70،
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 بهمن 1389 توسط گلنار



طبقه بندی: کتاب قصه و درسی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 بهمن 1389 توسط گلنار

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها

ایستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

یک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی

 

یادم آرد روز باران

 گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ریزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پریدم همچو آهو

می دویدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانیدم به پایین

شاخه های بیدمشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می دیدم در آنجا

بود دلکش ، بود زیبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" این درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارایی ست ، از خورشید باشد

ای درخت سبز و زیبا

هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره خورشید رخشان

ریخت باران ، ریخت باران

 

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از میانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

 

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا 

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زیبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زیبا بود باران 

می شنیدم اندر این گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! "

 




طبقه بندی: کتاب قصه و درسی، 
درباره وبلاگ

سلام من گلنارم...این وبلاگ درست شده برای مروز خاطرات بچگی بچه های حدود دهه 60 ای...امیدوارم منو با دادن نظراتتون درپربازکردن این وبلاگ یاری کنید...اگرخواستیدمنو بانام خاطرات بچگی لینک کنید وبهم بگیدتا لینکتون کنم...مرسی
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی