تبلیغات
خاطرات بچگی - مطالب قروقاطی
خاطرات بچگی
چه زود دیر میشه
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 شهریور 1391 توسط گلنار



طبقه بندی: قروقاطی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 3 شهریور 1391 توسط گلنار
اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،
اما خوب به خاطر دارم آن روزهایی را كه تنها شامپوی موجود
شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود.
تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می كردیم و اگر شانس یارمان بود
و از همان شامپوها یك عدد صورتی رنگش كه رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی كیف می كردیم.
سس مایونز كالایی لوكس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شكلاتی یام یام تنها دلخوشی كودكی بود.
 
صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت!
 
 
صف های كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد
 
 
خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب
جیره بندی روغن، برنج و پودر لباسشویی ...
نبود پتو در بازار ، تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت
و پوشیدن كفش آدیداس یك رویا بود
همه اینها بود، بمب هم بود و موشك و شهید و ...
اما كسی از قحطی صحبت نمی كرد
 
 
یادم هست با تمام سختی ها وقتی وانت برای جمع آوری كمك های مردمی وارد كوچه می شد
بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود
 
 
همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود،
خب درد هم بود...
 
 
و اما امروز...



طبقه بندی: قروقاطی، 
برچسب ها: پفک نمکی، ویفر شكلاتی یام یام، شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 مرداد 1391 توسط گلنار

مبصر چهارساله ی کلاس
به من بگو بدونم
هر آدمی تودستاش
چند تا دونه انگشت داره؟

آقا اجازه هولم نکن
دست و پاهام رو گم نکن
آقا اجازه الان می گم
زود تند سریع جواب می دم
هر آدمی تو دست هاش
یازده تا انگشت داره !

آخه چطور یک همچین چیزی ممکنه مبصر چهارساله ی کلاس من؟

آقا اجازه هولم نکن
دست و پاهامو گم نکن
ده و نه و هشت و هفت و شیش
با پنج تا میشه یازده تا
ده و نه و هشت و هفت و شیش
با پنج تا میشه یازده تا




طبقه بندی: قروقاطی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 تیر 1391 توسط گلنار

 

آقا پسرا یادشونه؟؟؟  توپ پلاستیکی که توسط آقای همسایه همیشه چاقو میخورد اما برای پسرا هنوز قابل استفاده بود و به هیچ عنوان دور ریخته نمیشد

 




طبقه بندی: قروقاطی، 
برچسب ها: توپ پلاستیک،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 تیر 1391 توسط گلنار

اون موقع کامپیوتر نبود لذتی که از بازی با بیری گیم میبردیم به هیچ عنوان قابل قیاس با بازی های کامپیوتری این دوران نیست




طبقه بندی: قروقاطی، 
برچسب ها: بیری گیم، آتاری،
نوشته شده در تاریخ شنبه 17 تیر 1391 توسط گلنار

خیلی گشتم تا این عکسو پیدا کردم...یادتونه؟چقدر توش مخزن داشت برای جای آشغال تراش




طبقه بندی: قروقاطی، 
برچسب ها: جامدادی قدیمی، جامدادی آهنربایی،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 تیر 1391 توسط گلنار



شاید این شعر را قبلا خوانده باشید اما ارزش دوباره خواندن را دارد.

سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net


او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...

 

 




طبقه بندی: قروقاطی، 
برچسب ها: با خشونت هرگز...، تنبیه،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 تیر 1391 توسط گلنار







طبقه بندی: قروقاطی، 
برچسب ها: منچ، راز جنگل، بازی فکری ذهه 60_70،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 تیر 1391 توسط گلنار

تصمیم گرفتم لینک دانلود آهنگ بوی عید از فراهاد رو که خیلی خاطره انگیز هست و ما رو به اون دوران میبره براتون قرار بدم


  لینک دانلود

 

پی نوشت:متن آهنگ رو در ادامه مطلب براتون میذارم



ادامه مطلب
طبقه بندی: قروقاطی، 
برچسب ها: دانلود اهنگ بوی عید از فرهاد، بوی عیدی، آهنگ بااینا زمستونو سر میکنم، دانلود آهنگ، متن اهنگ بوی عیدی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 خرداد 1391 توسط گلنار

>>>شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم …

>>>شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم )


>>>شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می
چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم،
که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم،بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم .

>>> شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

>>>شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار
میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم
خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده.

>>>شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

>>> شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم .

>>>شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می كشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن...

>>>شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود.

>>>شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن


>><شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم .

>>>شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه



>>>شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

 


>>>شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم ...

>>>شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن.



>>>شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم .


>>>شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه،
دایی چاقه

>>>شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم



>>>شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه ها مون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

و یه عالمه خاطره دیگه...

چقدر زود گذشت...

تو هم مثل من نمی تونی فراموش کنی البته نمی شه فراموش کرد اما حیف که دیگه بر نمی گرده کاش برمی گشت فقط یه لحظه از اون روزهای خوب چقدر ساده و پاک بودیم.


هی.............................یادش بخیر





طبقه بندی: قروقاطی، 
برچسب ها: شما یادتون نمیاد...!!!،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 خرداد 1391 توسط گلنار
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 خرداد 1391 توسط گلنار
دوستان روز چهارشنبه سی ام فروردین 91 ساعت 19:00 غروب ، یکی از همکاران بنده توسط یک ماشین پژو 206 با سه سرنشین ، تنها به دلیل تاکسی خور نبودن مسیر و استیصال ناشی از عجله به رسیدن به خانه ، در خیابان سئول نزدیک قرارگاه نیروهای انتظامی جنب ده ونک ، ربوده میشود
: بقیه حادثه از زبان مال باخته
به محض ورودم به اتومبیل سرنشین صندلی عقب ، پس گردنم را گرفت و نوک قمه را به بدنم فشرد ........
 
بقیه را حتما در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
طبقه بندی: قروقاطی، 
برچسب ها: هشدار به شهروندان تهرانی، هشدار، نکات امینیتی برای زنان،
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 خرداد 1391 توسط گلنار
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

درباره وبلاگ

سلام من گلنارم...این وبلاگ درست شده برای مروز خاطرات بچگی بچه های حدود دهه 60 ای...امیدوارم منو با دادن نظراتتون درپربازکردن این وبلاگ یاری کنید...اگرخواستیدمنو بانام خاطرات بچگی لینک کنید وبهم بگیدتا لینکتون کنم...مرسی
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی